غم دریا
تووی یک کشتی اسیری اسیر غربت اندوه غربت چشمای موجی که رود این سو و آن سو می خورد بر سنگ و صخره گیسوان سپید و زرده از غم دریا و گرده این چنین رنگینه کرده می برد مرا به ساحل با صدایی نغمه انگیز می کند شکوه ز دردش از غم زمونه لبریز آسمان بر او ببارد تا بأرد این غم ز رویش گرده و غم را بگیرد آبی و نیلی به رویش ...
ادامه مطلب